گردش علمی ،فرهنگی ،هنری ، مذهبی..!

گردش علمی ،فرهنگی ،هنری ، مذهبی..!

داشتم تو بلاگ برو بچه ها می چرخیدم دیدم همه تو ایام امتحانات جو زده می شند و همه کاری می کنند جز درس خوندن...پییش خودم گفتم واعجبا... یعنی ما هم ازین کارا می کنیم!؟

یه کم نشستیم فکر خودرا نشخوار کردیدیم دیدیم بلــــــــــــــــــــه... تو نگو ویروس آنفولای خروسی دانشجوییه....همه گیرم هست نافرم!....ما هم آره....

دیروز با اکیپ دوستان دانشجویمان(آیکن شخصیت های فرهیخته ومثلا با نزاکت لطفا!) قرار گذاشتیم گله ای بریم بیرون یه کم روحیه عوض کنیم..اولش 8 نفر بودیم...بعد طی اس ام اس بازی ها شدیم 6 تا..بعدترش شدیم 4 تا ...بعدناتش شدیم 3 تا!من و سین سین و مورچه!(اسامی ذکر شده همه انسانند ولا غیر)

همین اولش بگم من محض رضای خدا اسم یکی از دوستام رو صدا نمی زنم همه رواز دم یا اسم مستعار گذاشتم روشون یا اسم جک و جونور...!مثلا سمیرا شده سین سین و مرضیه شده مورچه...خودمم هم که..........!!!(در اینجا مختارید یک اسم مستعار و زیبنده را برای اینجانب منتخب بفرمایید...با تشکرات صنف از خود راضی شدگان!)

خلاصه بعداز 2ساعت گیس و گیس کشی پشت تلفن و چش و چال هم در آوردن به نتیجه ای نرسیدیم که کجا بریم آخه هر کی خر خودشو سوار بود پایینم نمی اومد...آخرش قرارمان شد 10 صبح صادقیه به مقصد ناکجا آباد!!

در گردهمایی فیزیکی در محل مذکور سین سین می گفت بریم سینما،مورچه می گفت بریم نمایشگاه صنعت!! من می گفتم بریم هر جا که دم دست تره !(این اصلا مبتنی بر تنبل بودن من نیستا!)...هوینجور خوچحــــال واسه خودمون راه می رفتیم تا رسیدیم دم سینما(نگو این سین سین خبیث از شوت زدن ما سو استفاده کرده بود و آروم آروم مارو کشونده بود دم سینما)، یکم زل زدیم به اسم فیلم های واقعا زیبای روی پرده و همان جا کلاهمان را گرد کردیم و گفتیم گِل بگیرند در این گلخانه را!...بعدنش مخ مورچه را زدیم که از اون خر با شخصیت شخیص هنرمند و نمایشگاه بینش پایین بیاید و بعد دیدیم ساعت 12 ظهر شده و هنوز ما در خیابان با شونصد نوع هله هوله در دست داریم دور خودمان می چرخیم و ناگهان سر  از تجریش در آوردیم!..خلاصه من که تازه کم کم داشت چشام وا می شد یهو یه دونه ازین لامپ١٠٠ واتیا بالا سرم روشن شد با یه جفت چشم اندازه پرتقال تامسون گفتم بریم یکم آویزون این امامزاده شیم ...شاید فرجی شد!(هر گونه برداشتی ناموزوون از این مطلب عواقبی وهمگین را بر خرخره خواننده خواهد داشت،گفته باشم ..آره با شوماما!)

خلاصه  رفتیم امامزاده صالح وبماند چقده طناب های این خانومایی که به خدا آویزوون شده بودن رو با ریسه و خنده ها و شیطون بازیامون پاره کردیم و چقده چش غررررررررررررره نوش جان کردیم و چقده باحال با زبان لاتین!!! من و سین سین قران خوندیم و واسه خودمون محفل انسی بر پا کردیم  ...دیگه کم مونده بود همشون پاشن جشن پتو بگیرن رو سرمون! دیگه در همون لحظه دست آقا رو بوسیدیم جیم زدیم تا ریز ریزمون نکرده بودن!

بعدشم رفتیم یه رستوران دنج وهات داگ با دووووغ زدیم تو رگ!!(چیه؟!..آدم استثنایی ندیدی؟!....خب ما کلا معده دوست شده بودیم و دور نوشابه را خط راه راه کشیدیم!)آی حال می داد ملت از کنار ما رد می شدن میز ما رو میدیدن چشاشاون می شد نارگیل...!.یه پیرمرده با نوه اش اومده بودن میز روبروی ما بودن وقتی من داشتم ساندویچ مورچه رو با کلی فلفل و سس خردل نقش آرایی می کردم کلا مات شده بود رو میز ما با یک لبخند ژکوند مانند و وقتی هم چشای مورچه رو دید که چطوری داره اون ساندویچ رو واسه رو کم کنی می خوره و شرشر ازچشماش داره سیل میاد کلا دیگه غذا خوردن یادش رفت....!آخرش که از کنار ما که رد شد رو کرد به من و گفت:با شنیدن خنده ها و شادی های شما انگار 20 سال جوون تر می شم...همیشه شاد باشید دختران عاشق!!!

(کلا اونجام بهم ریختیم اومدیم بیرون...)

موقع برگشت تو اتوبوس چون یکم جو مذهبی گرفته بودتمون رفتیم تو فاز اونوری...گردهمایی اتوبوسی مان را با موضوع خواب ها و کابوس ها راه انداختیم...هی من از خواب های عجوج و مجوجم می گفتم هی سین سین از خواب ها و پرواز های شبانه روحش می گفت...کلا طی پژوهش هایی که به عمل اومد دستگیرمون شد روح سین سین دچار یک مازوخیسم زدگی شدید فرار از جسم شده!.(لازم به ذکره که  اتوبوسی که ما توش بودیم نمی دونم چرا پراز پیرزن بود جز ما و یه خانومه و یه بچه وینگ وینگی دیگه جونی نبود..همه یه مشت اسکلت و 4تا دندون مصنوعی 4متر پوست کش دار بودن!)

در گیر ودار نقل خواب هایمان بودیم که کم کم داشتیم می رفتیم تو فاز جِن من..که یهو احساس کردم این دندون مصنوعی ها ی پیرزن بغل دستیه من دارن بندری میزنند می رقصن!..برگشتم یه نیگا بش انداختم دیدم رنگش شده عینه میت! و انگاری داری یه جنازه می بینه زل زده به من و تند تند صلوات می فرسته به خودش فوت می کنه!...من که کلا تو مود داستانهای علمی تخیلی و فرهنگی  خوابامون بودم یهو با دیدن صحنه هایی چون این صحنه  ایضا در تهه اتوبوس فهمیدیم  بابا این جا یه مشت قلب باتری دار دارن فاز می ترکونند از ترس تعاریف ما!....حالا من و سین سین از یه طرف خندمون گرفته بود از یه طرف نمی دونستیم چطوری قضیه رو سرو تهش رو جمع کنیم...در جمع و جور کردن این قضیه بودیم که یهو یه پیرزنه از تهه اتوبوس اومد بالا سرمون گفت ننه شما جن زده شدید..این خواب هایی رو که گفتید فقط نعوذبالله شیطون میاره میذاره تو تخم چشاتون...یهو یکی دیگه از اون سمت گفت:نه خواهر(با لحن ویبره و صدایی با تن جیغ خوانده شود لطفا!)...ااین جوونا اینقد می شینند پای اینترنت اینطوری شدن دیگه ....روحشون سر کش شده!!!!!

خداییش فک ما بود که به جای چرخای اتوبوس داشت رو آسفالت می رفت...تو نگی کل اتوبوس شده بود گوش! ما هم شده بودیم زبان!

خلاصه تا برسیم هفت تیر با بدبختی قضیه رو جمع و جور کردیمش..آخه اگه یکم دیگه پیش می رفت خرخرمون رو می گرفتن و تا بستریمون نمیکردن امین اباد ول کن نبودند!...این وسط هم مورچه هی می رفت رو فرکانس فحش و کوفت و درد و خفه شین...و کلا کشت ما رو...هی سرخ و بنفش می شد طفلکم ...اگه پیرزنا یه کم دیگه گیر می دادند حتما خودشو از پنجره اتوبوس پرت می کرد پایین!

آخرش هم که داشتیم خدافظی می کردیم گفت:ایشالا روح تو و سین سین امشب بره تو لوله بخاری گیر کنه و تا صبح اونجا با روح هر چی پیرزن از ازل تا ابد هست فک بزنه تا دیگه منو نپیجونید...ازین به بعد هم فقط می ریم نمایشگاه یا موزه ...همین که گفتم(کلیه جملات را می توانید با لحن یک اژدها که داره آتیش از دهنش میاد بیرون بخونید!)

فعلناتش همین دیگه!

/ 0 نظر / 32 بازدید