حکایت ما و رفتن به دانشگاه..!

حکایت ما و رفتن به دانشگاه..!

 والا این حکایت تاریخی ما از آنجا شروع می شود که دوشنبه ای که ما کلاس داشتیم و این کلاس در دو نوبت ظهر و عصر برگذار می شد و استاد آدم آهنی این کلاس بعد از سومین جلسه که حضور غیاب کرد و ما تُپل دو جلسه اش را غیبت خوردیم  دیگر این امر خطیر را انجام نداد....و ما هم از انجا که مثه یخ در حرارت ذوب می شویم و کلا دوست نداریم بهمان سخت بگذرد تصمیم گرفتیم که دیگر کلاس ظهر را نرویم و عصرها با فراق بال کامل برویم....

و خلاصه با خاطری خوش چند جلسه ای را به همین منوال طی کردیم...تا آن که این دوشنبه کذایی که با آرامش تمرگیده بودیم و داشتیم فیلم توپی را مشاهده می کردیم دیدم که به یکباره این گوشیه ما دچار زلزله ای 7 ریشتری ای شد به طوری که هر لحظه احتمالش می رفت که همچون قله آتشفشان بپوکد!...

این اس ام اس بود که از آن سوی کوهها!(همان دانشگاهمان) از سوی دوستان زرت وزرت می امد...طوری که نمی شد اس ام اس ها رو خوند!...با خوندن دو تاش فهمیدم که استاد مذکور از دیروز به یکباره دگرگون شده اند و همچون قیچی چمن زنی به جان بچه ها افتادند...حضور و غیاب می کنند در حد نکیر و منکر!...و هر کس 3 جلسه غیبت و داشته باشه پرونده اش مختومه اعلام می شه و ایشون با مراسمی خاص  هرس شده و روانه  گورستان حذف درس می شوند!بنده حقیر هم که 2غیبت ناقابل رو مثه گاو پیشانی سفید رو شاخم داشتم...حالا کلاس 12 شروع می شه و این اس ام اس های پتروس فداکاری دوستان و رفیقان شفیق بنده ساعت 11.30 است که می آیند و از اونجایی که مسافت بین خونمون تا دانشگاه با مترو واتوبوس و دیگر وسایل نقلیه 1.45 دقیقه و با ماشین شخصی بخوام برم نیم ساعته است بسیار خرسند شدم که چه خوب شد که زود مرا مطلع کردند!...و جالب این که اون روز هیچکی ام خونه نبود که ماشین هم باشه..تنها من بودم و خودم و فکرهای آرنولدی!

هنوز در حیرتم که چطوری عملیات حاضر شدن نیم ساعته ام رو در عرض 8دقیقه انجام دادم....البته این که بند کتونی هامو تو راه در حال دویدن می بستم رو فاکتور گرفتما!..

.این که بخوام با اتوبوس یا مترو برم محال بود که برسم...بد مصب اینقدر هم مسیر نافرم بود که هیچ ماشین دربستی کله ظهری پیدا نمی شد...تنها گزینه ای که مونده بود واسم شخصیا و خطیا بودند که هی تو اون گرما دنبال مسافرای مفلوکی چون من بودند که همچین تلکش کنند نفهمه از کجا خورده!

 

به خیابون که رسیدم دیدم دو تا خطی وایساده بودن که مسافر بیاد  ذوق زدیده شدم و تا خواستم از چهارراه عبور کنم دیدم دو تا ماشینا پَر پَر!..من نمی دونم تو اون لحظه هر هشت تا آدمی که چپیدن تو ماشینا از کجا در اومدن...

با بدبختی بالاخره سوار یه پیکان شدم...درو که باز کردم بشینم به گ.ه خوردن افتادم...هر لحظه ممکن بود در کنده بشه بیفته رو پام!...فچ کنم پیکان مال نسل اولیه ماشین ها بود...همونطور که رانندش انگاری  ازانسانهای اولیه بود که زنده مونده بود..یه پیرمرد 70-80 ساله بی دندون که در حال جویدن تکه ای نان بربری بود!..همچین که رو صندلی نشستم فنرهای صندلی مثل خارهای خارپشت تو تموم تنم فرو رفت...دوتا صندلی های جلو رو با یه طناب قرمز به هم بسته بودند که یه وخت از پشت کنده نشن برن تو دل و روده مسافر نگون بخت پشتی...

سعی می کردم تا اونجا که می تونم به خودم و خودش و بقه چیزای اطرافم فحش ندم...اما همچین که اون آقاهه که حدود 120-130کیلو وزن رو شاخش بود و رو صندلی جلو من نشست نزدیک بود قلبم بیاد تو دماغم  و آویزون شه!تصور اینکه با پاره شدن اون طناب چطوری مثه یه برچسب رو صندلی حک شم داشت روانیم می کرد...تو این اوضاع و احوال بودم که احساس کردم گوش سمت چپم داره سوت می کشه..اونم از نوع جیغ!...آقای کت شلواری به ظاهر متینی که تا چند لحظه پیش کلش تو کیفش بود حالا گوشیشو کرده بود تو حلقش و تا اونجا که آرواره اش باز می شد فکشو باز کرده بود داشت عربده می زد...!

--نــــــــــــــــــــه...من مسئولیتی ندارم...من کارو از شما می خوام...می ام حساب تک تکشونو می رسم...مـــــــــــــــــــــــــن....".." می کنم....من "..." می کنم...و.(کلمات به دلیل بی عفتی حذفیده شدند!)

سمت راستم هم یه خانم جوان که در عالم هپروت سیر میکرد به همراه طفل خردسال دو ساله اش نشسته بود..این بچه انگاری یه توپ چهل تیکه بود که دوتاتیله سیاه چپونده بودن وسطش شده بود  کله بچه!...نمی دونم چطوری با اون اوضاع مهر و عطوفت من قلمبه بیرون زد و شکلاتی که شونصد سال بود تو کیفم بود در اوردم دادم دسته بچه هه که مثه آونگ رو من آویزوون بود...میگن واسه چی غلط کردن رو ساختن بیان از من بپرسن...من نمی دونم این غول بچه هه منو با شکلات عوضی گرفت ...شکلات رو با من یکی دید...من و شکلات رو یکجا دید...خلاصه چی چی دید..!؟!؟؟! که دین و دنیامان را همه با هم  یکجاجلو چشمم اورد!..

.به جرات میتونم بگم فقط سه تا انگشت پاش بود که تو بغل مامانش مونده بود بقیه هیکل چل تیکه اش تو بغل من بود...آخه کاشکی هم اروم بود ...مثه خرچنگ داشت از سرم بالا می رفت..مامانه هم انگاری پرستار بچه رایگان مفتکی دیده بود!...نیششو مثه دهن تمساح باز کرده بود به خرچنگش می گفت خانومی رو اذیت نکن...خانومی که شکلات داد بهت!

اوضاع اونقدر حال بهم زن بود که دیدم اگه پیاده نشم یا اون راننده حلزون  در حال موت رو با اون نون بربریش خفش می کنم یا اون 3تا مسافر دیگرو می کشم ..یا اون توپ چهل تیکه رو می ترکونم!بنابر این بعد از 3 بار گفتن اینکه پیاده میشم و مرسی...و راننده نشنید منم عربده زدم مرسییــــــــــــــــــــــــــی...همین الان بغلا پیاده شدم!(نمی دونم چقد جمله ام از لحاظ گفتاری افتضاح بود که همه نیگام کردن..!)

خلاصه از اون نگاتیو 30 ساله پیاده شدم...به خودم گفتم این دفعه محاله سوار هر نوع جانداری چون پیکان شم.. همون لحظهn تا ماشین اومد همشم پیکان!(کلا من وقتی با خودم عهد می بندم همه چیز بر وفق مرادم می شه!)...

بالاخره اینقد واستادم که بالاخره خطی ها اومدن...البته بگم که تو اون لحظه  n+1آدم مثه من منتظر ماشین واستاده بودن..اولین پرایدی که اومد مثه این آدمهای نخستین گومبا گومبا کنان به سمتش دویدم تا شیرجه بزنم توش و در کشاکشی سخت دشوار با یک مسافر نگون بخت دیگر توانستم حق ایشان را با کمال افتخار له و لورده کنم و پیروز و مفتخربپرم تو ماشین...

هنوز جا نیفتاده بودم که دیدم ماشن با سرعت نور لایی کنان از بین ماشینا داره می ره...شده بود میدون رالی...تو خیابون فقط هاله ای از ماشینا رو می دیدم!همین قد بگم که چشه ما چهارتا مسافر مثه  این جغد امریکایی ها رو جاده مونده بود که به سرعت نور زیر پامون می رفت!

خانومه بغل دسته من کم مونده بود بیاد تو بغلم بشینه...همچین سفت لباس منو گرفته بود که گفتم الانه که یه تیکه اندازه مشتش لباسم کنده شه!...در این حال بسیار خوشایند بودیم که احساس کردیم به یکباره موهای درون گوش و بینی مان هم سیخ شد...نمی دونم باند ماشن بود یا سینما استریو که پشت ماشین نصب شده بود!...دیگه کاملا احساس کردم خانومه تو بغلم اومده!.....انگاری در گوشم یه چیزایی می گفت ولی من فقط لبهاشو می دیدم که مثه ماهی به هم می خورد!...

خلاصه نمی دونم با چه ولومی هوار زدم که پیاده می شم که  راننده صدامو بالاخره شنید!... خودمو کشتم و 40 دقیقه ای رسیدم دانشگاه...

کلاس طبقه چهارم بود..اینقدر درب و داغون شده بودم که احساس کردم اندازه چهارهزار سال پله ها طول کشید...

به کلاس که رسیدم با این که ده دقیقه از کلاس گذشته بود دیدم در بازه بچه ها هم نشستن ،کلاس هم رو هواست!...

اولین صندلی خالی رو که دیدم پهن شدم روش...بعد که از حالت نفس زدن به سبک پیرزن هشتاد ساله ها در اومدم از بقل دستیم پرسیدم استاد کو؟!

--گوشیش زنگ خورد رفت بیرون کلاس...

هنوز که حضور غیاب نکرده؟

--نه..

خوشحال و خرسند داشتم بند و بساطم رو در می اوردم که دیدم یه جسمی مثه فشنگ اومد تو کلاس کیفشو برداشت وبا گفتن این جمله به یکباره مفقود شد:

دانشجویان عزیز متاسفانه واسه من مشکلی پیش اومده کلاس این هفته تعطیله....خداحافظ

وای ی ی ی.. آخه خدا جون مگه من چه گناهی به درگاه تو کردم که این گونه مرا دچار جیلز ویلز کردن می کنی!؟!؟

از همه بدتر قیافه های دوستام بود که واسه 1 میلی ثانیه فقط یه نیش باز رو صورتاشون دیدم...چون خودشون خوب  می دونستن اگه یه میلی به دو میلی ثانیه برسه نمی ذارم هیچی ازشون بمونه!

وقتی داشتم بر می گشتم خونه دلم می خواست یه الاغ سفید سوار می شدم که گوشاشو به جای فرمون سفت تو دستام بگیرم...هر گونه موجودی هم که جلو چشم بیاد با جفتک الاغ جانم یا لهش کنم یا با زدن بر فرق سر الاغ و عر عر ایشان آن موجود را کر کنم!

این دو جمله بالا  تنها خواسته کودک مورد ظلم قرار گرفته درون من بود و هیچ گونه اعتبار علمی نداشت!

و دیگر هیچ!

همین.    

/ 0 نظر / 35 بازدید