کلاس عوضی !

کلاس عوضی !

 

کله صبح پا می شویم که محض رضای خدا برویم دانشگاه...خسته ایم و خواب بدجور در چشمانمان لانه کرده است...طی اس ام اسی پلیدانه به زهره با مضمون دعوت به پیچاندن کلاس ،کلاس ساعت اول را می پیچانیم...ساعت 10.30  به زور از متکا خودمان را می کَنیم و 11 در حالی که هنوز در حال چرتیم با زهره راهیه دانشگاه می شویم...

در مترو زهره چونان فرشته ی مرگ نجوای ناله در گوشمان صادر می کند...کمی چشم باز می کنیم می بینیم چه زود اغفال شدیم!...آری داریم در پاساژ رژه می رویم!...کمی بعدتر با خرید یک شلوار و تخیله کامل ته و توی کیف پولمان  یک عدد جیغ  بنفش حواله ی زهره نگون بخت می کنیم که بیا مثه بچه آدم لا اقل خودمان را به کلاس سوم برسانیم!...

ساعت 1 است و ما چونان بزغاله های بهاری داریم جست و خیز کنان در خیابان پرواز می کنیم تا خودما ن را به کلاس برسانیم....طبق معمول پری زودتر از ما رسیده و الان دارد با دارو درخت هایی که زیر پایش سبز شده طناب بازی می کند تا ما برسیم..اس ام اس می زنم:

پری کدوم کلاس بیایم؟ _کلاس 105   +اوکی...پس صبر کن ما هم بیایم باهم بریم...

شروع کلاس ساعت 1 بوده...1.40 میرسیم پشت در کلاس...این درس را در حذف و اضافه برداشتیم و اصلا نمی دانیم چه خبر است...فقط می دانیم استادش آقای سلطانی ست...

پری و زهره پشت من گارد می گیرند...سریع می فهمم باز هم منه بیچاره اول باید با نفس عمیق وارد شوم!...در را باز می کنم و از یکی از آقایون که با وروده پشه به کلاس هم سر می جنباند می پرسم:

+کلاس معادلاته؟  با کله می گه اره...

با یک ر‍ژه نظامی ویژه 3تایی از جلوی چشای استاد رد می شیم و می ریم می شینیم ...چهره استاد در نگاه اول مثه نقش داماد در انیمیشن "عروس مرده"  به نظرم میاد...آخ که چقده این 4تا استخون واسه کاریکاتور شدن جون میده...! استاد سر فصل ها رو نوشته و داره توضیح می ده... وسطای درس با صحبتهای گاها عجیبش یکم مخم خارش می گیره...به پری میگم:

+میگما...این سرفصل ها چقدر عجیبن...من تا حالا همش 3 تا شو دیده بودم...

_نه بابا....عجیب نیست جدیدن!       

+ااااااا...پسر چقدر علم پیشرفت کرده ها!....حتما راس می گی دیگه...بالاخره تو 4تا کتاب بیشتر از ما پاره کردی استاد!

دوباره نیم ساعت بعد با توضیحات استاد در حالی که تند تند در حال کپی برداری از تخته ایم میگم:

+پری؟...به جونه خودم این فرمولا خیلی عجیبنا...اصلن چرا استاد اینقدر می گه بچه های مکانیک؟...چرا می گه محاسبه طول موج دریا در مکانیک؟...چرا؟...چرا؟....مگه ما کامپیوتر نیستیم!؟؟

_اه...چقده سوال می کنی ...من چه می دونم!....خوب گوش کن یاد بگیر دیگه!... حالا پلیز اون فرکانس سوالات رو روی زهره تنظیم کن!       +چشم خانومه هاویشن!

چند دقیقه بعد یکی از وسط کلاس:

+استاد شهرامی...می شه دوباره توضیح بدید؟

من:زززهرررررررههههههههههههه!..تو هم شنیدی!...گفت شهرامی!...

_خب آره مگه چیه؟ 

من:خب دیونه استادی که ما برداشتیم سلطانی بود نه شهرامی!

_نه بابا حتما باز تو هول هولکی برگه انتخاب واحدا رو دیدی اون نقطه های ش رو ندیدی...."ر" رو هم "ل" دیدی!

+آررررره جون دادش....میگم حتما همچین اونوخ میزون پیزون نبودما...شلطانی بوده .....پدلشوخته این ممد تلقه جنش ایندفش ناملغوب بوده!...عژب ژمونه ای شده ها....

_اه ه ه .....کوفت بگیری سارا!....الان وقته مسخره بازیه.....ببین الان این یارو پرتمون می کنه بیرونا!...آخه تو با فامیلی این مردنی! چیکار داری...بذار بنویسم کلی عقب افتادم!

+باشه...شوما خودتو اذیت نکن میرزا بنویس جونم...بنویش عقب نیوفتی داداااااشششششش.....(صدای فینی که بالا کشیده می شود!)

دیگه حوصله ام نمیاد بنویسم..احساس می کنم کم کم دیگه چیزی از چرندیات استاد نمی فهمم ....اخه فرمول ها و مباحث گذشته که استاد یاد آوری می کنه رو اصلا به یاد نمی آرم که حتی در دوران طفولیت هم باش خاله بازی کرده باشم....واسه همین سعی می کنم خودم رو با رخداد های کلاس سرگرم کنم...در حالی که دو میرزا بنویس در کنارم انگار با هم در کپی برداری از تخته باهم مسابقه گذاشتن!

صندلی جلووییم پسریه کاملا هیپو!...کلا باید تحویل کارواش دادش تا بشه اسمشو گذاشت آدمیزاد!...مثه اینکه اونم چیزی نمی فهمید چون مدام داشت با در خودکارش بازی می کرد که افتاد دومتر جلوتر از پاش...از رو زمین با جدیت تمام برش داشت...انگاری که انگشتر طلاش افتاده...دوباره..تق تق تق...بالاخره افتاد...اما اینبار زیر پای من!..منم که بییییییییکار!!! .قبل اینکه بخواد گرنشو بچرخونه دنبالش سریع پامو روش گذاشتم!...

دولا شده بود و داشت زیر تک تک پاها رو رصد می کرد...طفلکی انگاری یه تیکه از وجودش رو گم کرده بود...دیگه کم مونده بود پاچه شلوار بچه ها رو یکی یکی بالا بگیره بتکونه تا در خودکارشو پیدا کنه...

من  در حالی که پشت سرش سنگر گرفتم تا استاد منو نبینه آروم بهش می گم:

فکر کنم افتاد جلو پای استاد!...سریع برگشت تو صورتم! _اِِاِ...راسس میگی!...مرسی!

پاشده رفته جلو میز دولا شده دنبال در خودکار!...استاد هم کم مونده چشاش از کاسه در بیاد بیوفته جلو پاش!...اینجوری 5 مینه کلاس میپره!

چشمم میوفته به برگش که اونم افتاده رو زمین و مهر تهه کفشش روش خوره...برش می دارم و تا برگرده باهاش یه موشک می سازم...

دلم واسش می سوزه در خودکارو می ذارم رو صندلیش ...بر می گرده...سرخورده...ناراحت...افسرده...تا چشش به برگه می افته مثه این بچه ها که بشون چی توز موتوری می دی اب دهنش روقورت می ده و چشاش برق می زنه...نگام می کنه...میگم: انگاری تو آستینتون افتاده بود...وقتی رفتی افتاد پایین!...با چشاش تشکر می کنه!..منم به ازای تشکرش بهش یه موشک کاغذی جایزه می دم!...

دوباره بیکار می شم...ساعتو نیگا می کنم...هنوز یه نیم ساعتی به ته کلاس مونده...کلافه شدم...پری و زهره همچنان با جدیدیت کپی می کنند...با خودکار هی به صندلی دختره جلوییم میز نم...تتتق تتتتق تتتتتق...

_ههههااااااااااااانننن؟؟؟   ‌+هیچی جوهرش خشک شده!

چند ثانیه بعد....تتتتتق .....تتتقققق....تتتتتتتتق.....

_چییییییییییییییییییهههه؟   +میگم چیزه...این آقای استا آیا استاد شهرامیه؟   _آره ،خب که چی ؟ +هیچی هوینجوری خواستم از حالش جویا شم!

...............تتتتق....تتتتتق...تتتتتق.....

_؟؟؟؟   +قربون شوما...نوکرتم آجی....الان استاد گفت کدوم جزوه رو از انتشارات بگیریم...یعنی اسم جزوش چی بود؟

_محاسبات منطق نمک دون!  +دس شوما درد نکنه آبجی...تشکرات

بالاخره استاد کف می کند...نیم ساعت تمام می شود....من زودتر از همه به سمت در می جهم....

استاد:بچه ها وایسین حضور غیاب کنم....استاد همه اسامی رو می خونه...همه هستن تو لیست جز ما 3 نفر و 2 نفر دیگه...استاد می گه اونایی که اسمشون تو لیست نیست بیان اینجا....

می رم بالا سره استاد...پری و زهره هم در حالی که دستاشون فلج شده هلک هلک میان..لیستی که بچه ها دارن توش اسم وارد می کنند رو می بینم....بالای برگه نوشته:

"لیست اسامی درس محاسبات و منطق!"....خیلی جلو دهنم رو می گیرم تا تو صورت استاد جیغ نزننم!

_من:پرررررررییییییییییییییییییییییییییی......جززززززززززز بزنی الهههی!

+هاااان؟چته؟

_اینجا که کلاسه محاسباته نه معادلات!

+مثه اینکه خل شدی...یعنی اومدیم تو کلاسه بچه های مکانیک؟

_خودت شتر گاو پلنگی!...می گم خودت برو ببین تا رندت نکردم.......3 ساعت تموم ما رو اینجا میخ کوب کردی....

در حالی که دارم با غرغرهام کله زهره رو می جوم پری می ره تا مطمئن شه من تو حالت نئشگی ندیده باشم !

دارم به زهره می گم:

من می گم اومدیم این کلاسه عوضیا! شوما گوش نمی دین...امان از دست این شوت بازیهامون!....یهو می بینم 6جفت چشم از ذکور کلاس که انگاری از نظر هیکل میکل هم تاریخ با رستم دستان هستن زل زدن به دهنه بنده!...زهره که از بند جیم استفاده می کنه...یکم مخم رو هم می زنم می بینم بهههله ...مثه اینکه اون یه تیکه "کلاسه عوضیا " رو بدجور بلند گفتم!!!

یه نگاه بسسیار مظلومانه و بدبختانه و ستمدیده و بی پناهانه بهشون می کنم و با یه لبخنده ژکوند تنهاشون می ذارم!...حالا بماند که اونا چی فکر کردن!

استاد هم که داره سر می جنباند تا مارو پیدا کنه که اسممون رو بنویسیم به طرز حیرت آوری می پیچانیمش!

خلاصه این هم از کسب علم و روزیه ما در دانشگاه...خوش بحال خودم که همش یه نصفه برگه مثلا جزوه نوشتم...حالا پری و زهره برن با 20 صفحه جزوه هاشون خووووووش باشن!

همینا دیگه...

پ.ن1:امشب خانه مان نذری پزان است....28 صفر و نذری مامان جانمان....حاجتمندان عزیز می توانند خواسته های خود را به شماره ی خط مستقیم" دست به دومن ها _ خدا" واریز کرده و با با سپرده کوتاه مدت خود امید به این داشته باشند که ما بجایشان آش را هم می زنیم!...

پ.ن 2:از مراسم نذری پزانمان هم می نویسیم...به زودی...

 

/ 0 نظر / 35 بازدید