جشـــــــــــن بزرگ!

جشـــــــــــن بزرگ!

به به...ما مشعوفیم...ما خرسندیم...

بابا جان ما بالاخره کلی شادمانیم که شق القّمر کرده ایم و دب اکبر را به اصغر رساندیم و در اقدامی بسی  بسیار شگرف در جشن تولد پرشین بلاگ حضوری بهم رسانیدم!..و کلی از بلاگر های فعال ایران زمین را دیدیم...

خانم ها و آقایان عرضم به حضور عارضتان اینجانب و دوست عزیزکمان نرگس جان در اقدامی متحولانه به سرمان زد که در این جشن عظیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!! و شگرف ملی شرکت نماییم ولی از آنجاییه که این جشن تا دلتان بخواهد پر از سوژه بود این دل ما تاب نیاورد که همه اش را در گلوی خود و دوست جانمان خفه کنیم پس گفتیم عارض شویم تا شما هم از فیوضات این جشن بهر ه ای ببرید...باشد که رستگار شوید چون ما!!!!

پنجشنبه ساعت 3.45جلوی درب دانشکده مدیریت

از آنجا که جشن در سالن الغدیر دانشکده مدیریت برقرار بود هلک هلک کنان و به صورت وارفته در زلّ (ذل!؟) آفتاب خود را به سالن مذبور رساندیم ...در جلوی درب  وردی ناگهان دیدیم این دوست عزیزک ما به سان اسپند بالا پاییین می پرد و هی می گوید ویولت ...ویولت...ویولت...!..ما که گرما کماکان داشت مخمان را هم به تعطیلات میبرد چشمانمان را تا ته باز کردیم و قبل از انکه ویولت را ببینیم صندلی چرخدارش را دیدیم...خدایی احساس کردم یکی از حماسه افرینان کشورم را می بینم.....خلاصه بعد از دیدو بازدید وارد شدیم به خیال اینکه هنوز خبری نیست و خلوت است خرامان به سمت سالن رفتیم...اما به محض ورود در یافتیم که سالن اصلی پایین تا خرخره پر است و ما روانه طبقه بالا شدیم باز جای شکرش باقیست که ما را روانه سالن مجاور نکردند و با ال سی دی 4 ساعتی به فیض نرساندمان!واقعا خدایا شکرت که ان طوری خل تر نشدیم!

رفتیم و محترمانه رو صندلی ها پهن شدیم از انجا که بیرون بسیار گرما له کننده بود و خنکای داخل بسیار مطبوع بود ما ناخوداگاه ولو شدیم...3-4تا عکاس هم بالابودند که هی فرت فرت عکس میانداختند...حالا از چی خدا می داند...اخه من نمی دونم اونا ازچی چی عکس می گرفتند زمانی که ما بالا بودیم جز منو دوست جون و یه اقاهه هیچکی دیگه نبود...منم به دوستم می گفتم خوب فیگور بگیر که عکسمون خوچگل شه!دوست جان هم که ته ضد حال، افتخار ندادند!

خلاصه مراسم بااجرای یک موسیقی سنتی شروع شد ...همینقدر برایتان بگویم که اگر خروس محله مان را که کله سحر عرعر می کند و هیچ جنباننده ای را از دسته صدای نازنینش در امان نیست در حمام خانه مان نگه می داشتیم تا صبح برایمان چه چه بزند صدایش را بیشتر می پسندیدیم تا ان صدای گوش نواز را!ا دلم به حال بنیان گذاران این موسیقی می سوخت که احتمالا به چه ویبره ای در قبر دچار شده بودند با شنیدن این تصنیفات!

یک نیم ساعتی همه را مست و ملنگ کردند و بعد خانمی را اوردند که مجری گری کند!

گفتیم اخ جون حتما حالا از اینجا به بعدش دیگر جدی می شود!...این خانمه امد و رفت بالای منبر!

یک زبان تبلیغاتی شخصی به این خانمه داده بودن93756239875682 متر!هی از هر کی خوشش می اومد تبلیغ میکرد...حالا ملت همه کف کرده منتظر دیدن بلاگرهای محبوبشون . این هی از هر کی دوست داره حرف می زنه.....خانومه X2 گل بلبل قهرمان دلاور.....خانومه......

 انقده از یه خانومه تبلیغ کرد و گفت جهان پهلوان ،قدرتمند، دلاور،دلیر،شکافنده انرژی هسته ای که آدم فکر می کرد مراسم رو اشتباه اومده ، اینجا حتما مراسم اسکار نخبه هاییه که این خانوم کشف کرده!(اون خانمه بلاگر هم نمی گم کی بود حتما خیلیاتون بودید اونجا شناختیدش این پدیده هسته ای رو!)

خلاصه این خانومه مارو داشت به مرزهایی میرسوند که نباید می رسوند...ماهم این وسط دیدیم چی کار کنیم  که کلافه تر از این نشیم با نرگسی شدیم مثه لنزهای 5٠40 دوربین!...زوم می شدیم رو ملت ببینیم می تونیم تشخیص بدیم کدوما کی هستن!...آنی دالتون،گیلاسی،دکتر رضا،یه فتحی...

حالا بماند که یه جاهایی سوتی هاِِِی عظیمی هم می دادیم ولی خوب از بیکاری که بهتر بود!

خلاصه هی این خانمه بالا پایین می رفت....هی یکی می رفت رو سن بعد یکی دیگه می اومد...یکی یکی تقدیر می کردند.....تازه هی یادشون می اومد آقایان بو.ترابی و اب .طحی را واسه اهدای جوایز مثه وسطی بازی هی بیارن بالای صحنه  هی ببرند پایین!...خلاصه شیر تو شیری بود...این وسط هم هر کی از در وارد می شد که یه نیمچه معروف بود به عنوان نخودی روی سن می اوردنش و ملت هم هی الکی کف میزند!(البته در کنارش کف هم می کردند)نخودی هایی مثه عمو پورنگ و رضاکیانیان و سروش صحت....اگه اون یه تیکه خاطره داریوش فرضایی و شیرین کاری های دختر کوچولویی که به همه گل می داد  و یه جاهایی هم قاطی می کرد به کی چی بده رسما دیگه قاط می زدیم!

به نرگس گفتم بیا بریم پایین آدم کم اوردند ما بریم رو سکو تا تایمشون پر شه!

خلاصه دو ساعت و نیم کذایی دیگری به همین منوال گذشت و تنها نیم ساعت به پایان مراسم رسیده بود اینقدر خود خوری کرده بودم که چرا بلاگ نویس های برتر را  معرفی نمیکنید ...چشممان در کاسه خشکید ...که کم مونده بود نرگس را هم از شدت عصبانیت قورت بدم!

بالاخره اون نیم ساعت طلایی هم رسید...یک فروند مجری داغون واسه این قسمت از مراسم انتخاب کرده بودند که فکر کنم باید میرفت پیش "یک سرباز معلم" الف با رو یاد می گرفت...کلا محض رضای خدا متن هاشو واسه خودشم حتی یه بار نخونده بود..اعتماد به نفسشم ادم رو یاد برج میلاد می انداخت...از هر 10 کلمه ای که می گفت 11 تاش غلط بود...ملت که بش می خندیدند خودشم باشون می خندید(بی حکمت نیست که این جوک ها را می سازند دیگه!) ...خداییش ته سوژه بود!

بلاگر های عزیز هم بالاخره اومدند روی صحنه و کمتر از نیمی از انها را دیدیم و هی کف زدیم!...نصفشان که بنا به روایاتی دکتر بودند نیامده بودند و نصف ذوق مان را کوریدند!...زمانی که بلاگر "دیر تش باد" اومد همه هی دست زدن اینقد که یه لحظه احساس کردم الان باید پاشم وایسم اشک بریزم هی دست  بزنم و بالا پایین بپرم !!

خلاصه این قسمت هم به میمنت کمال تمام شد و ما که در اواسط برنامه روی ملت زوم کرده بودیم و تعدادی از بلاگر های محبوممان را شناسایی و پیدا کرده بودیم در انتهای مراسم به انها پیوستیم و کلی ذوق و تبریک از خود در کردیم....لپ کلام اینکه کل مراسم یه طرف اون 3-4 دقیقه آخرش هم یه طرف!

و در آخر هم ساعت هشت شب هلک و هلک کنان به رجوع کردیم شاید کمی اعصابمان ارام بگیرد!

پ.ن:اگر به مراسمی رفتید که فکر کردید کلی بهتان خوش می گذرد و باحال است و کلی تبلغاتش را شنیدید و رفتید و کلی ضد حال خوردید اصلا ناراحت نشوید اخه اینجا ایرا ن است و همه چیزش یه طوریه!

پ.ن 2:همیشه سعی کنید تا ته هر چی هر چند هم که دیوانه کننده باشه و کلا روح و روانتان را از کار می اندازدصبر پیشه سازید و طاقت بیاورید ممکنه مثه شاهنامه آخرش خوش باشه!(قضیه همون 3-4 دقیقس!)

پ.ن:مراسمی بود آمدیم و رفتیم و کلـــــــی چیز یاد گرفتیم!باشد که برای دفعه های بعدی رستگار شویم و از این غلط ها نکنیم!

 

/ 0 نظر / 33 بازدید