خواب خوش..!!

خواب خوش..!!

 

سلام...به علت کمبود وقت و درگیری شدید چندتا چندتا بدهکارم بهتون!

اولندش عیداتون جمیعن کلهم اجمعین مبارک...از غدیر و یلدا . کریسمس گرفته برو جلو تا برسی به هر چی عیده!...دومندش  فرارسیدن سرما و قطعی مجدد گاز هم پیشاپیش مبارک!

تو این چند روز همش درگیر خاله بازی و مهمونیو ازین قرتی بازیا بودم(ایکون بچه مثبت سوسول می شود!)....واسه همین بدن بی جنبه مهمونی نرفته و مهمونی ندیده و کار نکرده  بنده به شدت هنگ کرد و مثه مترسک چوبی از گردن تا نوک پام خشک شد،واسه همین  پس پریشب نتونستم تا صبح پلک رو هم بذارم ،از اون ور به علت غافل بودن از درس و دانشگاه طبق معمول با خبر شدیم یک عدد استاد کوفتی مین ترم گذاشته،واسه همین دوباره سراغ درس خوندن ضربتی رفتیم و ازین مدلها که تا صبح نخوابی تا بتونی حداقل تا نصفه اونجایی که درس داده شده رو بلغور کنی!....

خلاصه بعد از 2 شب بی خوابی و لهیدگی کامل در حالی که رسما روحم در اتاقها پرسه می زد و جسم در سرای باقی با نکیر منکر در حال مشاعره بود تصمیم گرفتم جمعه شب رو حسابی مثه خرس تا صبح بخوابم ، از اون جایی هم که فرداش شنبه بود و همه می رفتن دنبال امور روزمره واسه همین یه چیزی هی تو ذهنم می گفت سارای بخواااااااااااااااب  با آرامشششش... تووووووپپپپ.....!واسه همین تمامی مراحل امنیتی رو واسه بیدار نشدن ناگهانی طی کردم و تمامی مراحل خوفنااک رو خنثی کردم:

اول تلویزیون رواز زنگ وحشیانه و روشن شدن نابهنگامش راس ساعت 6صبح که تا10 تا خونه اون ورتر از ما رو هم شاش بند می کنه برداشتم ،بعد تمامی ساعت های کوک شده رو طی عملیتاتی خبیثانه از باتری تهی کردم!(آخه تو خونه ما وقتی داری راه میری انگاری داری تو مزرعه ساعت قدم می زنی ...هی هرکی از راه رسیده واسه عریضه خالی نبودن یه ساعت واسه خودش گرفته..در انواع و اقسام مدلهای موجود د ر بازار..از تک تک اعضای خانوادمون بگیرید تا اطرافیان!)خلاصه با یه مشت باتری و چپاندنشان در کشوی مربوطه و اطمینان از اینکه کسی نمی یابدشان رفتم سراغ مرحله سوم..این مرحله به علت نزدیک بودن به حوزه شخصی افراد خانوده کاملا خطری و مهیب بود...باید گوشی بابا ،مامان، داداشی و اخیرا آبجی کوچیکه که گوشیه یدکی بابا رو صرفا واسه زنگ صبحگاهیش یدک رفته رو یه جورایی کم یا خفه می کردم(بنا به مسایل امنیتی مثه جلوگیری از کشته شدنم جرات نکردم اونا رو از رو زنگ بردارم.)...اصولا بابا مامان مثه ساعت ،5 صبح بیدار میشن پس با خفه کردن ساعتاشون مشکلی نداشتن...اماخفه کردن گوشیه  داداشی خان که از ساعت 5 تا خود 6 از گوشیش کلا اندازه یه باغ وحش صدا ازش بیرون میاد تا اوشون بیدار شن خیلی سخت بود...با بدبختی توانستیم شونصد نوع زنگ صبح گاهیشو تبدیل به یکی کنیم که اونم غنیمت بود  و در آخر مال آبجی کوچیکه رو هم با وعده  یک عدد ایس پک سایلنت کردیم!

و در آخر یک جفت جوراب پشمینه در پایمان کردیم یک کلاه خفن هم به منظور عایق کردن بدنمان در برابر سرما بر کله کشیدیم و چنین شد که با اطمینان ازینکه حالا مثه خرس شدی بخواب! خوابیدیم!!

اما ....

اما خدا نصیب مارمولک بیابان هم نکند این جور خوابیدن را!

طبق معمول ساعت 4-5 سمفونی گربه های محل با حضور افتخاری شمل خان(وصفش در پست های قبلی شده) و جمعی از گربه های خانم محل اجرا شد که خدا رحم کرد نیم ساعته تموم شد!ولی صداها بدجور اکو می شد، من از زیر پتو و زیر کلاهی که رو سرم بو دطوری صدا رو  واضح میشنیدم  که انگاری وسط کوچه نیشستم الان در حضور عزیزانم!

ساعت 7 بود که دیدم درب اتاقم الانه که کنده شه مثه خرسی که وسط خواب کتکش زدن پاشدم هوینجور وسط رختخواب نشستم ...دیدم بابا خان از زیره میز بگیر تا زیر پتوی من داره هراسون ازین ور اتاق می پره اون ور اتاق!..به زور چشامو باز کردم می گم:بابا چی میگرده می خوای!!!(جمله رو که دارید چقده ادیبانه بوده!)

_هیچی این کیلیدام نیست گفتم شاید تو اتاقه توه!!!...تو ندیدیشون؟!!؟

_چرا ...اومده بودن اینجا پپیک نیک ...احتمالا الان رفتن کنار دریا!

با گفتن این جمله بابا کلااگه یه ریزه اعتماد عقلی به من داشت  قطع امید کرد و دیدد که واقعا یه فکری باید به حال دختر مهندس دیوانه اش بکند حتما!

بعد از 2 ذقیقه صدای مامانم میاد که: بیا...... ایناهاش رو جاکفشی گذاشتیشون!

و بعد من و ادامه خواب!...30 دقیقه بعد احساس کردم رو امواج دریا دارم با یه تخته موج، موج سواری می کنم...یه کم تو خواب دقت کردم دیدم نه،انگاری دریا نیست منم که رفتم رو ویبره...سرم رو از زیره پتو بیرون اوردم دیدم آبجی کوچیکه با کلاه و کاپشن نیشسته بالا سرم داره منو عینه ننو تکون میده می گه :آبجی ...آبجی پاشو...پاشو اینو واسم امضا کن ...بابا رفته مامان هم دستش بنده پاشو...پاشو اینو امضا کن...در حالی که دارم سعی می کنم آبجی کوچیکه رو له و پهش نکنم دستم رو از زیر پتو میارم بیرونو خودکارو می گیرم دستم وچشم بسته  چندتا خط کجو کوله می کشم یه جایی!...که یهو با صدای جیغ اتمی ابجی کوچیکه مثه این مگسا که کتاب می کوبونی تو سرشون از جا می پرم هوینجوری با چشای توپ تخم مرغی بهش زل می زنم!

_چیه؟!...چی شد؟!؟!

_آبجی تو که کتاب رو امضا کردی نیگا کن!...ما ماااااااااان.......حالا چی کا ر کنم(صدای عرو بور لطفا!)

_عیبی نداره ...ببخشید الان پاکش می کنم...نیگا کن!(در این جا سعی شد با تف خطوط مربوطه پاک شن که منجر  به انفجار جیغی وهمگین تر از منبع مربوطه شد!)

-.....مــــــــــــــــــامآاااااان...ابجی کتابامو زشت کرد!!!!!...و خروج صدا با گریه و نق و نوق فراوان از اتاق بنده!

در نهایت استیصال پتو رو رو سرم کشیدم و سعی کردم دوباره بخوابم....هی داشتم به خودم می گفتم:بخواب...بخواب...بخواب....

که مامان جان اومده بعد از کلی نصیحت بالا سر بنده و منبر بالا رفتن که اینقده سر به سر این بچه نذار یه بسته گذاشته بالا سر من و یه سری جملات گفت که فقط آخرش رو با این مضمون شنیدم:

(....من رفتم....اومد بهش بده!)

صدای بستن در رو که شنیدم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم سارا بخواب که نونت تو روغنه!..همه رفتن...آخ جووووووووووون.....هنوز با این افکار پلید و مستکبرانه دست و پنجه نرم می کردم که تلفن شروع به زنگ زدن کرد...بر نداشتمش....دوباره زنگید...برنداشتمش....دوباره....دوباره....کلا تو مود سیب زمینی رفته بودم انگاری...اینقده زنگید که منم خیلی محترمانه پاشدم ازپریز کشیدمش دوباره رفتم سر جام خوابیدم!(لازم به ذکره که تمامی این مراحل رو با پتو انجام دادم!)

30 ثانیه بعد گوشیم بود که از تو کمد داشت خودشو ج...ر میداد!....خواستم اونم خاموش کنم واسه رضای خدا یه نیگا کردم ببینم شماره کیه...دیدم داداشیه!سریع جواب دادم قبل اینکه حرف از تو دهنش در بیاد گفتم مشترک مورد نظر در خواب خرسی است لطفا بعـــــــــــــــدا بتماسبد!و بعد دینگ دینگ گوشی خاموش شد!

نیم ساعت بعد...من در رختخواب در حال جون کندن واسه ادامه خواب....زنگ در کوچه!

نمی دونید چقد زور داره وقتی خوابه آدم کوفت بشه و آدمی مثه من همچنان مصر باشه که نه من می تونم بازم بخوابم!(ایکون آدم توهم زده لطفا!)...هی یه چیزی مثه کوفت بپره وسط خواب!

فچ کنم یه 5-6 باری زنگید تا بالاخره از زیر پتوهام بیرون اومدم و گفتم اینم واسه رضای خدا می رم جواب می دم...!(الان فکر کنم دوتا کوچه مونده به خدا برسم بس که پاچه خدا رو خاروندم)

_بله؟

_بی زحمت میشه بیاین دم در ؟

_شما؟

_من همسایه بغلیتونم.....آش پشت پا یی اووردم!!(من:ای تو رووووووووحت....)

من در حال غرغربا قیافه عبوسانه مثه جن دیده ها با همون لباس خواب رفتم دم در!...زن همساده انگار نعوذبالله جن دیده!...کاسه اشو میده و سلام کرده نکرده می زنه به بند جیم!

کاسه رو میزارم رو میز می رم بکپم!....هنوز ولو نشدم که دوباره زنگ می خوره...تو دلم شرط می بندم که زن خسیس همسایه اس که اومده کاسه اششو بگیره حتما ترسیده بوده که من با اون سرو وضع آش رو با جاش بببلعم...از اون جایی که اززیر پتو کاملا بیرون اومده بودم و سردم شده  بود ژاکت بابا رو که به گیر لباسی و دم دست بود تن کردم کاسه رو خالی کردم و هوینجوری بدون پرسیدن از اف اف رفتم دم در!!

شما در این لحظه می تونید یک عدد سارای رو با یک بیژامه سفید که روش پر از کله هایی از خرسه که به رنگ صورتیه با یه بلوز صورتی با همون کله های خرسی سفید رو تصور کنید که یک عدد ژاکت سبز گشاد که استیناش تا زانوش آویزونه و رو اینا تنش کرده به همراه یک جفت جوراب و کلاه پشمی با یک دسته مو که امگار صد سال شونه نشده به همراه یک عدد کاسه جلو در تصور کنید که هوینجوری زل زده تو چشه یه آقاههه که کم مونده چشای آقاهه مثه تخم مرغ بیفته پایین و جلو پاش یویو بزنه رو تصور کنید!

_ببخشد آژانسم!

_...هان؟؟!!..

_اومدم بسته رو ببرم.

_....هان؟!...آهان....ببخشید کی رو؟!

(در اینجا تازه یاد قیافه جالبناکم میفتم و سریع پیغامی با این مضمون به مغزم صادر می شه که درو ببند دزده!)کلا من کشته این پیغامای صفر و یکیه مغزمم!

تق!(در بسته می شه!)

دوباره...بینگ ...بیییینگ بینگ!(اف اف ما اینطوریه خب!)....

_بله؟

_ببخشید خانم بد موقع مزاحم شدم...شرمنده!...به من گفته شده یه بسته رو باید ببرمم جایی اومدم ببرم...

_آقا مطمئنید؟!

_بله..مگه شما کد 1818 نیستید از همین کد با آژانس تماس گرفته شده!

بعد از فشاری که به مخم میارم تازه می تونم حرفهای مامان رو که نصفه نیمه تو خواب و بیداری شنیدم به حرفای آقاههه ربط بدم...سریع بسته رو با ظاهری معقولانه تر می رم دم در تحویل می دم...یارو هنوز چشاش مثه ته مونده های زرده تخم مرغ به در چسبیده...بنده خدا آدم جنی تا حالا ندیده بود که دید!

دیگه گفتم همینطوری وسط رختخواب می شینم...هرکی خواست خوابمو کوفتم کنه در جا خفش کنم!..تا یه ساعت خبری نبود...کم کم داشت چشام گرم می شد و افقی می شدم که دیدم یکی داره درکوچه رو از جا میکنه...رفتم می گم کیه...دیدم یه سایه داره با قفل در ور میره...صدا هم ازش در نمیاد...رسما قلبم تا ته مه وجودم مثه اسانسور در عبور مرور بود!گلدون شیشه ای دستم گرفتم زل زدم به در منتظر وایسادم تا درو باز کنه!...در که باز شد دیدم داداشیه!...قبل اینکه دهنم رو باز کنم و از شدت ترس و اعصاب خوردگی عربده بزنم دیدم مثه شرک برافروخته شده کم مونده منو ریز ریز کنه!

_چرا هرچی می زنگیدم جواب نمی دادی...حیف که دیرم شده و گرنه لای در لهت می کردم!(میبینید چقده رئوفه بچم!)

_خب آخه.......

_آخه بی آخه....اون از صبح که با گوشیم پا نشدم ...خواب موندم...بعدشم مدارکم رو جا گذاشتم....بعدم که زنگیدم برام فکس کنی واسه من خرس شدی!...حالام که کوبیدم اومدم خونه با گلدون به استقبالم اومدی!

می تونید نیشه منو تا بنا گوش باز شده تصور بفرمایید...

_بذار شب بیام خونه....ازت یه خاله خرسه می سازم روش دو وجب عسل در بیاد!

و در ادامه این راستا پاره ای از صحبت های خواهر برادرانه رد و بدل شد که به علت عبور مرور زن و بچه مردم از ذکر آن در این مکان خوداری می شود!در نهایت هم شب هنگام منجر به ترکاندن متکاها در مراسم متکا زنون توسط من و داداشی محترم ختم به خیر گشت!...که البته جواب دادن به مامان جهت ترکیده شدن بالش ها و خط خطی کردن کتاب آبجی کوچیکه به جای امضا پای برگه امتحان، بسی سخت تر ازین حرفا بود که ژآن هم پشت گوش نهادینه شد....

خلاصه اینکه خوابی داشتم چون پشه بر روی بادهای بهاری....کوفتمان شد چون عسل....و دیگر فکر خرسی عمرا به سرمان بزند!

ایام به کامتان....

فعلا همین!

/ 0 نظر / 35 بازدید