فشارسنج و کارگاه علوی....

فشارسنج و کارگاه علوی....

 

1)فشار....

آبجی کوچیکه سرماخوردگی خفن خورده ،می ریم دکتر ،داخل مطب دکتر می خواد فشار آبجی کوچیکه رو بگیره...

آسینتو بزن بالا خانوم کوچولو...باریکلا...فیس فیس فیس...(صدای فشار سنج!

+آبجی کوچیکه:آی ..آ.ِی ی ی..دستم....

_الان تموم میشه خانوم کوچولو...

+....

+آی ی..آبجی دستم باد کرد ..درد گرفت...

میرم کنارش..عیبی نداره ...الان تموم میشه..

+آخه چیزه می دونی......میشه گوشتو بیاری جلو؟!

هان؟(دکتر در حالی که گوشش پهنه بین مکالمه من و آبجی کوچیکه لبخند کج و کوله ای رو حواله من می کنه...)

سرمو می برم جلو و میگم چیه؟

+این دستم رو که داره توش باد می کنه رو نمی گم که...اون یکی دستم داره خفه می شه!!!!...خیلی درد گرفت!!!

 

......در حالی که دارم سعی می کنم از خنده مثه برچسب کف اتاق نیفتم هوینجور نیگاش می کنم می گم عیبی نداره الان با سوزن بادشو خالی می کنم....گره بین عصب های دستت هم باز می کنم که دیگه هنگ نکنی بادوم زمینی جونم...دیگه فرمایشی نیست؟!

+...نه..خو ب میشه اینجوری....

دکتر که حالا حسابی از مکالمه های عاقلانه ما تو کف رفته در حالی که خیلی تابلو داره جلو خندشو می گیره رو می کنه به ما و میگه:

من داروهاشو می نویسم ...شمام روزی دوبار با هم ازین مکالمه ها داشته باشید در بهبود حالش خیلی موثر خواهد بود!

وقتی داریم از اتاقش می ریم بیرون همش دارم تو دلم می گم :دیوونه خودتی خودتی خودتی....(فقط امیدوارم بلند بلند فکر نکرده باشم!)

2)آقای علوی....

با پدر جان میریم بانک..(جهت تخلیه ته و توی جیب ددی جان!)...تو گیر و ویر کارای بانکی یه خانومه هی عینه این گربه ها انقده دور ما چرخ می زنه.... آخرش با جون کندن  اومده جلو میگه:

+خانوم ببخشید اون آقاهه که با شماست پدرتونه؟

_بله...

در این حین بابام میاد که بریم...خانومه وسط چشای بابام نیگا می کنه بعد با یه هیجان جیغ مانند روبه ته سالن میکنه میگه:

+ااااا...پرویز بیا..بیا خودشه....نجفیه!!!!

_هان؟؟؟

+ایشون آقای  احمد نجفی هستن دیگه...وای آقای نجفی کارتون عالیــــــــــــــــــــــــــــــه!

_هایــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟؟؟؟؟...(بابامو نیگا می کنم که خیلی خونسردانه داره اومدن شوهر خپلوی زنه رو از ته سالن تماشا می کنه...)

شوهرش هلپ هلپ مثه کدو تنبل اومده پیش ما در حالی که داره با بابام دست می ده و کلا دستشو از هر چی مفصله از جا در میاره می گه:

وای کارگاه علوی جان این خانمم هی ازون موقع تا حالا داره شما رو نیگا میکنه...میگه شما خودتی ها...ولی من باورم نمی شد....ولی انگاری خود خودتی ها.....

در حالی که از گاگولیت این دوتا خندم گرفته بود شروع به شمردن سرامیکای کف می کنم که زرتی نزنم زیر خنده و منتظر جواب بابا می شم...

بابام با خونسردی کامل یه لبخند می زنه می گه نه برادر من...من شبیه ایشونم...من آقای نجفی نیستم.....من اکبرم!

+واااااااااااااایییییییییییییییییییییییی...عجب مرد متواضعی هستین شما...یعنی شما دادشه احمدین؟

دلم می خواست همون موقع زنیکه احمق رو می خفیدم!...بابام یه تیکه نیگا خفن رفت رو خانومه خیلی جدی گفت من اصلا نجفی نیستم حالام اگه خیلی اصرار دارید که ما با خاندان نجفی نسبتی داریم می تونید از دخترم امضا بگیرید من باید برم!

_دمت گرم بابایی.....الحق که بابای خودمی....

در حالی که داریم از در بانک خارج می شیم خانومه و آقاهه رو نیگا می کنم که مثه ماست وا رفتنتد...این چندمین باریه که دیدم بابا رو با این آقای کارگاه علوی اشتباه گرفتن.....خیلی حال میده وقتی قیافه های این افرادو می بینی که می فهمن  اشتباه گرفتن ...یه جورایی  شبیه هویج رنده شده می شند!(شباهتش رو خودتون بیابید منم نفهمیدم چیه!؟)

مفتی مفتی پدرجان هم کارگاه پلیس  شدن!

 همینا دیگه.

/ 0 نظر / 34 بازدید