محرم.....

محرم.....

 

این روزها کوچه های محله مون  پر از حرف اند....این روزها وقتی توی غروب زمستون خسته از کلاس بر می گردم بیشتر از همیشه یه حس غریبی خفتمو می گیره....

بیرق های سیاه...مخمل های مشکی و سبزی که با زربافت های طلایی نامش رنگ حماسه گرفته  اند...طاق های سیاه پوش که پر از فریادندو عکس های شهدای کوچه که لبخند بر لب دعا گوی راهمان هستند ودر روی این طاق ها چون مروارید های سفید برق می زنند...طاوس،شیر،روباه و حیوانات آهنینی که در سکوت خود بر سر علم ها گویی روایتی 1400 ساله در یک نگاه می گویند....پرهایی که هر رنگش تو را در دنیایی غرق می کند و آنچنان در خلسه می روی که باید با لرزه صدای طبل های بیم دهنده از هراس بیدار شوی.....

بوی اسپند های دود شده در هوا که با بوی تند خون گوسفندهایی که هنوز صدای خس خس بریدن سرشان در گوشم می پیچه  و صدای همگون زنجیر های صف منظم هیت باز روایتی است غمگین چون لالایی که این روزها مرا دوباره بیدار کرده....بوی تربتی غریب که در روضه های سوزناک می پیچد و از خود بی خودت می کند....این لالایی بر خلاف لا لایی هایی که مادرم می گفت تا مرا خواب کند،بر عکس بیدارم می کند....چشمهایم را خیس می کند ....و عشقی عمیق را در قلبم کنده کاری  می کند.....من عاشق لالایی عاشورام....

از بچه گی عاشق محلمون بودم....عاشق اینکه محرم بیاد و اون جنب و جوش قشنگش مثه خون تو رگامون جریان پیدا کنه...کوچه های ما بوی اسپند ازش میاد...همه یکرنگ دارند...مشکی این روزها حکایتی غریب دارد..... حرفشان یک چیز است...حتی نگاه هایشان هم یک معنی دارد...از نگاه ها می توان یک نام را خواند...در مهربانی صداها فقط یک چیز را می توان یافت و آن موهبتی است که تو به ما دادی ....می دانی چه را می گویم؟!..عشق...عاشق ابدی شدن را می گویم ....معنی را که در هیچ جا نتوانستم بیابم و تو آرام بانبرد یکه وتنهایت بر تارخ حک کردی...درسی است که اگر 1400 سال دیگر هم بگذرد کسی دیگر نمی تواند به ما یاد بدهد....پارچه های سیاه مشکی بزرگی که با نام حسین و یا ابولفضل نقش آرایی شده اند جزیی جدایی نا پذیر از درب هر خانه ای شده...خانه های نبش کوچه که همیشه دیگ های بزرگ نذری از پنجم محرم را در آن می برند و بوی چوب سوخته که اکنون زیر دیگ ها به خاکستر و ذغال تبدیل شده اند را کمتر جایی می توانم ببینم و حس کنم...نه اینکه این آیین را فقط در عزاداری ها داشته باشیم ...نه...ما در مراسم شادی آنان نیز شادیم...همین گونه....شادی را در کوچه ها می پراکنیم...و اکنون نوبت گرد غم است که چونان دانه های باران در آسمان شهر پخش شده........گاهی بعضی جاها که می رم دلم می گیره...ادم هایش انگار هیچ حسی ندارند...همچنان همان خنده ها و قهقه های سرمستانه ای را فریاد می زننند که تا کنون می زدند...بغض گلویم را می گیرد...چرا به جرم اینکه خود را های کلاس و بالا شهری می دانند کسر شانشان می شود که هیت بروند...سینه بزنند...عزاداری کنند ...و حرمت خون به پای عشق ریخته اش کمی آرام تر بخنندند..... دلم به حالشان می سوزد که تنها به این مراسم ها به چشم تاتر نگاه می کنند....دلم می سوزد که کسی نبوده تا به آنها یاد بدهد و حتی خودشان نیز رغبتی به یاد گرفتن از خود نشان نمی دهند و آرام از کنارشان می گذرند و برای آنکه از غافله در خواب ماندگان عقب نمانند اخمی می کنند حتی....!!!خود را آراسته  می کنند و فقط بهر تماشا می آیند بی آنکه حتی بفهمند چه می بینند....دلم خیلی از آنها می گیرد...چه کم از مردم کوفه دارند...تاسوا و عاشورا فقط در غذای نذریش می بینند....

خوشحالم که در جایی به دنیا امدم که معنی حسین و حسینی بودن را فهمیدم...خوشحالم از این که با دیدن این مراسم پر شکوه اشک شوق در چشمانم حلقه می زند...خوشحالم با اینکه در مجاورت محله  ما چندین خانواده ارامنه هم هستند اما این عشق را می توانم در چشمان آنها هم ببینم...می توانم معنی احترام را در نگاه هایشان بخوانم...حتی زمانی که مادر یکی از کودکان ارامنه نذر بچه اش کرد و شفای کودکش را از شیر خواره ی حسین گرفت...و من دیدم اشک هایی را که چه پاک برای رسیدن به عشقی عمیق در چشمانش جمع شد.....خوشحالم که جسارت این را دارم که وقتی مراسم و دسته هاسی عزاداری رو می بینم  بی اختیار اشک می ریزم و کاری به کسی ندارم....به سید بودنم می بالم...ازین که نواده کسی هستم که نامش تا آخر تاریخ پا برجاست....

 

امروز وقتی داشتم بر می گشتم خونه محو طاق های مشکی کنار مسجد نزدیک خونمون شده بودم که چه زیبا با نور و نوشته های طلایی آراسته شده بود و غرق در صدای نوحه پخش شده در خیابان بودم...که احساس کردم یکی داره جیغ می زنه...یه مردی هم داره به طرفم می دوه و فقط می گه خانوم برو کنار...نترس...نترس....!

از صداش بیشتر ترسیدم..هنوز گیج بودم که دیدم یک گوسفند که داره از اجلش فرار می کنه داره با سرعت تموم به سمتم می دوه....هیچ کاری نتونستم بکنم ...حتی قدم از قدم بر نداشتم....خشکم زد و سر جام وایسادم...فقط تو دلم گفتم:

اگه می دونستی واسه چه کسی می خوای قربونی شی وای میسادی و با عشق به محراب خون می رفتی....

هنوز جمله ام تموم نشده بود که گوسفند سفید که جثه درشتی داشت دو قدم مونده بود که بره تو دلم وایساد.....و از جوب کنار پای من آب خورد....بیشتر یخ کردم...صاحب گوسفند که از ته خیابون دویده بود و به نفس نفس افتاده بود با تعجب به من نیگا می کرد و بعد بریده بریده گفت :چی کار کردی؟!

در جوابش چیزی نداشتم بگم...فقط یه لبخند زدم و گفتم چیزی نیست انگار اونم عاشق شد...!

مرد حیران از جواب من حالا دیگه حتی زحمت کشیدن گوسفند رو به خودش نمی داد وبا چشمان متعجبش گوسفند را حالا آرام و مطیع جلوتر از خودش کنار تکیه می رفت بدرقه می کرد....من رفتم...اما دلم ؟آنجا ماند....عشق رو بیشتر لمس کردم...و معنی یار ی حیوانات را که راوی در روایات گفته را بیشتر درک کردم...من درس بزرگی گرفتم....

شب به خون غلتیدنش را جلوی تکیه دیدم و تنها یک جمله در ذهنم منعکس شد....

لبیک یا حسین......

/ 0 نظر / 35 بازدید