تجربه!؟

تجربه!؟

اینجا تهران است،حوالی نا کجا آباد،همین بغلا، ساعت:حدودا 10 صبح ، مکان دانشگاه!

به سلامتی امروز در حالی آخرین کلاس معماری کامپیوتر رو  گذراندیم که دانشگاه را در وضعیتی بس نابسامان مشاهده می کردیم!..ساختمان دانشکده به هر مکان من جمله ساختمان نیمه کاره،محل استقرار کارگران باربر، مکان تجمع افراد تازه شهر نشین‌ وبعضا محل پاکسازی دانشجو در بعضی از مکان ها تبدیل شده بود.! به مناسبت حلول ماه مبارک ایام امتحانات مشتی کارگر در دانشگاه ریخته بودند تا مراسم جابجایی صندلی ها و میز ها بین طبقات با شکوه هر چه تمام تر برگذار شود،در حالی که صف جلوی انتشارات دانشگاه آدم را یاد توضیع کوپن برنج و قند و شکر می انداخت حتی فکر کردن به این که بخوام کپی بگیرم یا احیانا جزوه ای بدم که بچه ها کپی بگیرن و من شونصد سال در صف انتظار بمانم را به کلی از مخم پاک می کرد... در میان هیاهوی خارج از کلاس استاد عزیز کلاس 3 ساعته را با شکوه هر چه تمام تر برگذار کردند در حالی که من تمام مدت سر کلاس داشتم به این فکر می کردم که بوته توت فرنگی که مریم واسم آورده رو کجای باغچه بکارم تا سال دیگه توت فرنگی های خوشملش دل آدم رو غنج(قنج؟!) بببره!...واقعا نحوه کاشت بوته با طراحی مدارهایی که استاد در حال بلغورشان بود نمی دانم چه تناسبی داشت!

بعد از اتمام کلاس وقتی رو صندلی های راهرو نشسته بودم احساس کردم که دقیقا در پشت خط مقدم جبهه نشستم ! استاد ها مثل فرماندهان ارشد از این کلاس به  آن دفتر با سرعت نور در حرکت بودند که مبادا دانشجوی مفلوکی مثل ساعقه جلویشان ظاهر شود و دست در پاچه ی استاد کرده و مراحل عجز و لابه را شروع کرده تا بلکه بتوانند پیشاپیش کمی نمره در خورجین پر از خالی خود بگذارند!...صحنه جالبی بود واقعا...دانشجوها مثه شیرهای گرسنه پشت در کلاس کمین می کردند و به محض خروج استاد هچو رعد روی سر استاد فرو می اومدند...استادای  عزیز هم  که هنگام پایان ترم دیگه اینقدر این گلهای نوشکفته ی نوظهور رادیده بودند به نقطه ای دور در انتهای راهرو یا اگر مقدور بود به دفتر اساتید خیره شده و با جواب کوتاه" بله" یا "خیر" سرو ته دانشجو را گرد کرده وناگاه غیب می شدند و مسئله تمام شده می شد!

در میان مشاهده این صحنه های بکرو زیبا بودم که یه چیزی توجهم رو جلب کرد.انتهای راهرو چندتا از بچه های عمران داشتن مراسم وداع رو با یکی از دوستاشون به جا می آوردن،اولش فکر کردم یه شوخی معمول بین بچه هاست اما خوب که دقت کردم دیدم نه مثه اینکه جدیه،بین بچه های عمران پسری بود از تبار افغانستان و اینطور که ما شنیده بود بسیار باهوش ودرس خوان طوری که بین تمام بچه ها و اساتید شناخته شده بود،گویا ترم آخر بود و در شرف فارغ التحصیلی،وقتی دیدم این پسر میون حلقه دوستاشه و داره با اشکهایی که تند تند از چشمهای بادامی و ریزش بیرون می اد و در حالی که دست در گردن دوستاشه و از اونها خداحافظی می کنه تعجب کردم...،به خودم گفتم اگه منم می رفتم یه کشور دیگه و درس می خوندم و وقتی مهندس می شدم می خواستم برگردم یا واسه کار برم یه کشور دیگه اینقدر ناراحت می شدم؟!..یا اینقدر وابستگی من زیاد می شد که دوست داشتم نمی رفتم؟!یا دوست های کشور همسایه من هم تند تند با نوشتن آدرس هاشون از من می خواستند که هر وقت برگشتم به اون ها سری بزنم؟!...یا اصلا اگه منم مثه همچین شخصی تو همچین کشور نابسامانی بودم می تونستم اصلا با طی کردن پله های ترقی درسم رو در کشور همسایه تموم کنم و بعد به قصد کار به یک کشور اروپایی سفر کنم!؟...صحنه قشنگی بود یا بهتره بگم درس بزرگی بود واسه من تا بفهم حتی در سخت ترین شرایط هم می شه بزرگ ترین کارها رو کرد.

با دیدن این صحنه چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که واقعا بچه های ایرانی_بچه هایی که هوششان در دنیا زبانزد است_ چه کم از بچه هایی از تبار این دیار دارند که اونها بتونند پیشرفت هایی اینچنینی داشته باشندو ما همچنان اندر خم پیچ اول جا مانده ایم؟!

 

 

/ 0 نظر / 71 بازدید